حمیدرضا عابدیان

ثابت نبودن سرشت انسان و تغيير آن بر اساس شرايط اقتصادی و اجتماعی هر دوره ازنقاط عطف نظري اتمارکساست . مارکس درانتظارروز بودکه باتغييرزيربنای اقتصادی جامع وازبين رفتنمالکيت خصوصی ، انسان نوينی عاری از حرص و آز و خود خواهی ، پا به عرصه وجود گذارد . به اين ترتيب او جامعه ای را انتظار میکشیدکه درآن آرزوی همگانی،دستيابی بهخير عمومی بوده باشد و نه خير خصوصی . شايد احساس نزديکی طيفی از مذهبی ها با انديشه های مارکس عليرغم همه افتراقاتی که ديدگاه مذهبی با نظريات وی دارد ، ريشه در همين آرزوی به شدت انسانی داشته باشد که اتفاقا يکی از بلند ترين آرمان های مذهبی نيز هست . نگاه انديشه دينی ـودراينجااسلامیـ به انسان اماواقعگرايان تربه نظرمیرسد . ثابت بودن سرشت انسان از مسلمات تفکرمذهبیست که ريشه درخلقت اودارد :

  • و کان الانسان قتورا  ( الاسراء / ۱۰۰ ) . آدمی بخي است .
  • ان الانسان خلق هلوعا  ( معارج / ۱۹ ) . هرآينه آدمیراحريص وناشکيباآفريده اند .
  • و اذا مسه الخير منوعا  ( معارج / ۲۱ ) . وچون مالی به دستش افتد،بخل میورزد .
  • يريد الانسان ليفجر امامه  ( قيامت / ۵ ) . آدمی میخواهدکه درآينده نيزبه کارهای ناشايست بپردازد .
  • کلا ان الانسان ليطغی  ( علق / ۶ ) . حقاکه آدمی سرکشی میکند .
  • ان الانسان لربه لکنود ( عاديات / ۶ ) . آدمی پروردگار خود را سپاس نمی گويد .
  • و انه لحب الخير لشديد  ( عاديات / ۸ ) . اومال رافراوان دوست دارد .
  • ان الانسان لفی خسر ( عصر / ۲ ) . آدمی در خسران است .
  • و کان الانسان اکثر شيئا جدلا ( کهف / ۵۴ ) . آدمی بيش از همه به جدل بر می خيزد .
  • ………

ويژگی هايی که کتاب مقدس برای انسان برمی شماردشايد با ويژگیهايی که طبيعت گرايی چون توماس هابز برای انسان تصورمیکندسازگارترباشد ،اگرچهاوريشه های رفتارانسان راتنهاوتنهادردوانگيزهترس و سود شخصی خلاصه می کند و به اين ترتيب تمایزی ميان انسان و حيوان قائل نمی شود . با اين همه ابدی بودن پيکار مداوم و خشونت آميز ميان آدميان در انديشه هابز ، ما به ازای فراوانی در انديشه مذهبی دارد علی الخصوص آنجا که فراموشی و نسيان ، آنچنان آدمی را در برمی گيرد که مبدا ء و معاد را فراموش می کند و عالم را خالی از خدا می انگارد . دقيقا از همين روست که رسولان درانديشه مذهبی،نقش يادآوری کننده را ايفاء می کنند .

تبديل انسان هابزی به انسان تکامل يافته مارکسی ، به معنای تبديل موجودی خودخواه ، حريص و جاه طلب به انسان دگرخواهی که به اندازه توانش برای نيل به خير عمومی کار میکندوتنهابه اندازه نيازش،مصرف،شايداصلیترين خط سير انسان در نگاه مذهبی باشد . تبديلی که در نظرگاه هابز غير ممکن است و البته در نظرگاه مارکس عميقا وابسته به عوامل خارجی . انديشه مذهبی اما اين امکان را برای آدمی مهيا می داند که از حضيض ذلت صفات رذيله نفسانی به اوج پرشکوه فضائل انسانی صعودکند . توگويی که نفس هبوط او در اين عالم ، آزمودن توان او در چنين عروجی ست .

عروجی که هرلحظه درخطرسقوط است . اين شايدهمان نکته ظريفی باشدکه روشنفکرا ن مذهب ازآن غافل بوده ند . سرخوردگی امروزآن ازفعل سياسی باتکيه برتجربه انقلاب پنجاه وهفت،پرده ازاين حقيقت بر می دارد که انتظار آنان از چنين تحولی ، تغيير سرشت انسان بوده است . گويا آنان با پيروزی انقلاب در انتظار جامعه ای بوده اند که در آن خبری از فزون طلبی ، حرص و آز ، خودخواهی و جاه طلبی … نبوده نباشد ! و صد البته که اين انتظاری باطل بوده است . می پرسم آياوقت آن نرسيده استکه به جای تبيين جهان به تبيين انسان بنشينيم ؟