شبي در بستر خون سرنگون مي رفت آيينه

و از مرز شكيبايي برون مي رفت آيينه

شكيبيدن ميان پنجه هاي زخم در هم ريخت

شراب شوكراني تا خط بغداد در جم ريخت

بكارت در بكارت پرده ها از هم گسست آن شب

و شرمي سرخ خون باريد از بالا و پست آن شب

به دستان شبيخون تيغ قتل ياس مي روييد

و از بطن زمين گويي درخت داس مي روييد

شرنگ فتنه در جان زمين آبستن خون شد

چراها در خط سوم شبي در نطفه بي چون شد!

قضا بيهوده،كوته آستين،ننگي به پيشاني

قدر ناسوده ننگي بر جبين مبهوت مهماني

يهودايي شبي در شام آخر فتنه بر پا كرد

شب مريم عذاري را عزادار مسيحا كرد

شبي آبستن تهمت،گرفته دامن يوسف

ذليخايي زده صد چاك بر پيراهن يوسف

چنان زخمي بروي شانه آدم نمايان شد

كه حوا بي گمان از چيدن گندم پشيمان شد

درنگي در زمين پيچيد و هستي لنگ لنگان شد

جنون عشق باريد و زمين يكسر بيابان شد

تو مي گويي كه درپيچيده از هر سوي دنيا را

نداي((ينفخ في الصور فتاتون افواجا))*

        **********************

هلا بر لشكر شب انتشار صبح آگاهي !

هلا سربر نهاد شيوه((ان تنصراللهي))!

زمان شب زنده دار بي چرايي هاي اثباتي

زمين يك جلوه محتاج سماع مست ((هيهاتي))

نگر در صف شمار ساقيان بزم جاويدت

فرات از شرم نتواند رود در جام جمشيدت….

هلا مستانه باور هم نفس با آتش خورشيد

هلا شرح پريشاني تو چون گيسوان بيد

بلوغ نور از ((قدقامتت ديني)) به جان دارد

كه اين سان از دو سو خورشيد سر بر آسمان دارد…

نگر در صف شمار ساقيان بزم جاويدت

فرات از شرم نتواند رود در جام جمشيدت….

نيستان در نيستان ني نوازي مي كنم تا تو

من از مرز سخن بيرون شدم انگار،اماتو!

قلم در مانده بين راه كارش چون شود امشب

كسي مي گويدم بايد مركب خون شود امشب…

قلم درمانده مي آيد هلا هو يامدد مولا!

 بگير اين دستهاي خسته را هو يا مدد مولا…!

چنان زخمي بروي شانه آدم نمايان است

كه حوا بي گمان از چيدن گندم پشيمان است

درنگي در زمين پيچيد و هستي لنگ لنگان است

جنون عشق باريد و زمين يكسر بيابان است

تو مي گويي كه درپيچيده از هر سوي دنيا را

نداي((ينفخ في الصور فتاتون افواجا))*

                                                             سعيد فرج پور( عاشورا 74)