استاد مصطفي ملكيان

«توده‌ای شدن» یا «کلیشه‌ای شدن» 

توضيح مطلب

مقدمه‌ی اول: حال توده‌ای شدن یا کلیشه‌ای شدن به چه معنا است؟ من و شما در زندگی خودمان، در هر موضعی بر خودمان یک مفهومی را بار می‌کنیم و به اقتضای آن مفهوم رفتار می‌کنیم.

یعنی وقتی در منزل هستم می‌گویم من پدرم و بنابراین باید پدرانه رفتار کنم، وقتی در کلاس درس هستم می‌گویم من معلم هستم و لذا باید معلمانه رفتار کنم، چنان رفتار کنم که از معلمان انتظار می‌رود. وقتی می‌خواهم چیزی بخرم باید خریدارانه رفتار کنم. وقتی می‌خواهم چیزی بفروشم باید فروشنده‌وار رفتار کنم. وقتی می‌خواهم در جبهه بجنگم باید جنگ‌جویانه رفتار کنم. وقتی به میهمانی می‌روم، باید میهمانانه رفتار کنم. وقتی میزبان هستم باید میزبانانه رفتار کنم. آیا هیچ‌وقت به میهمانی رفته‌اید که میزبانانه رفتار کنید؟

هر وقت به میهمانی می‌روید، چنان رفتار می‌کنید که از میهمان انتظار می‌رود، هیچ جنگ‌جویی معلمانه رفتار نمی‌کند و هیچ معلمی هم در کلاس درس، جنگ‌جویانه رفتار نمی‌کند. بنابراین وقتی در یک اوضاع و احوال قرار می‌گیریم، یک محمولی بر خود بار می‌کنیم و بعد چنان رفتار می‌کنیم که از صاحبان آن محمول انتظار می‌رود. اما هیچ نمی‌گوییم من فارغ از اینکه معلم هستم یا جنگ‌جو، چه می‌طلبم و اگر خودم بودم و خودم چگونه رفتار می‌کردم، ما هیچ‌وقت اینگونه رفتار نمی‌کنیم. بنابر این ما همیشه کلیشه‌ای رفتار می‌کنیم، یک کلیشه یا برچسبی بر خود می‌زنیم و بر طبق آن رفتار می‌کنیم و آنگونه رفتار می‌کنیم که صاحبان آن کلیشه رفتار می‌کنند. این از نظر اگزیستانسیالیست‌ها کار نادرستی است و این به معنای آن است که ما از تحقق خودمان رویگردان شده‌ایم و داریم چیز دیگری را که خودمان نیست، محقق می‌سازیم. به معنای دیگر،

چنان زندگی نمی‌کنیم، که «خودمان» می‌خواهیم، چنان زندگی می‌کنیم که «دیگران» می‌خواهند.

مقدمه‌ی دوم:

مطلب دوم این است که ما آهسته آهسته توده‌ای می‌شویم، در «توده» فرو می‌رویم، یعنی چه؟ فرض کنید چند غذا که بوی خاصی دارند را کنار هم قرار دهیم، پس از مدتی آهسته آهسته هر کدام از غذاها برآیند بوی تمام غذاها را می‌گیرد و دیگر بوی اختصاصی خود را ندارد و آهسته آهسته تفاوت بو کم می‌شود، ما انسان‌ها در زندگی وقتی کلیشه‌ای رفتار می‌کنیم، آرام آرام همینگونه می‌شویم، با اینکه روز اول که هرکدام دنیا آمده‌ایم بویی اختصاصی خودمان داشتیم، به تعبیر دقیق کلمه هر کدام خصیصه‌ای داشتیم، یواش‌یواش داریم هم‌رنگ دیگران می‌شویم و آن خصیصه را از دست می‌دهیم و یک کسانی می‌شویم که بو و رنگ هم را به یکدیگر منتقل می‌کنند. این حالت را «میان‌مایگی» یا «میان‌حالی» گویند، همه حد متوسطی از همه‌ی انسان‌ها را پیدا می‌کنیم و به تدریج «تفرد» خود را از دست می‌دهیم و دچار میان‌مایگی می‌شویم که این حالت مورد انکار اگزیستانسیالیست است.

بنابراین وقتی اگزیستانسیالیست‌ها می‌گویند شما باید به فرد توجه کنید، یعنی اولاً فیلسوفان شناخت درستی از تو به‌دست نداده‌اند. تو خود باید خودت را بشناسی. دوماً اینکه در آن جهت سعی کن که خودت باشی نه آنطور که دیگران می‌خواهند، که در این صورت آهسته‌آهسته همه ما مانند هم می‌شویم. در این مضمون کسی که از فیلسوفان رسمی اگزیستانسیالیسم نیست ولی الحق و الانصاف باید او را به این معنا اگزیستانسیالیست به حساب آورد، داستایفسکی است، نویسنده‌ی روس که در تمام یادداشت‌های خود، خصوصاً داستان‌های زیر زمینی‌اش که اتفاقاً به فارسی هم ترجمه شده، همین نکته را به طور قوی به ما القاء می‌کند که فردیت خود را حفظ کنید و خودتان باشید.